
قدم زن و بنگر و بیاموز تا از کویش به مویش ره یابی و زیبایی ها را بنگر که وصفش در بیان نگنجد.تو اویی می توانی باشی که عظمتش شوری بر می انگیزد عالمگیر.خود را در خود نه خود ببین که خود را در خود اویی بین .آندم که او را در خود دیدی خواهی فهمید که تو کیستی و از بهر چیستی؟غرور و تکبرت را قربانی کن تا از هیچ بدو رسی که در هیچ بودن دنیایی نهفته است .آن دم که خود شهوت و کبر و غرورت را قربانی می کنی به غنایی خواهی رسید جاودانه و غنا این فنا شدن است و این فنا شدن چه زیباست.آندم که از فنا شدن فنا می شوی بی شک تو نه فناکه همه بقا می شوی .عالم را فنا شدنی در نظر آر که هر دم که بکوشی خود شهوت و آزت را فنا ک...
ادامه مطلب
هر آندم که احساس کردی جایگاه بایسته ات رعایت نشده و آن جایگهی که انتظارش را داشتی نثارت نکردند غم مخور و جبین پر آجین مکن که جایگاه را نه در عرصه حیات که در درون خود باید یافتن و خرسند باش که غنای درونیت در حدیست فراتر از آنچه همرهانت گمان دارند و این خود موهبتی است گرانسنگ.همه تلاشت را مصروف این بدار که درونت بر برونت غالب باشد که در غیر اینصورت نه غنا که فنا یافته ای و خود را فراتر از آنچه هستی به دیگران عرضه داشته ای. چنان طبعت را خاکی کن که به سرشتت نزدیکی کند و این حالت تو را چنان سبک بال می کند که گویی هر بار موجبات شادی عزیزی را بر آورده می سازی لذت...
ادامه مطلب
آن دم که دیده ات در آینه تو را نگریست دو حالت برایش متصور است یا سرافکنده است ویا سرافراز که سرافرازیش مایه خجلت است و سرافکندگیش مایه مباهات.سرافراز بودنش از آن روی است که ظاهرت را به باطنت فزون تر می بیند و در چشم ظاهر تو زیباتری و باطنت به قامت ظاهر نرسیده و در تعالی و رشد از او دور مانده است و این براستی مایه شرمساری است و سر افکنده است از آن روی که در مقابل باطن ضعف و سستی به خود دیده و این چه نکوست که باطنت بر ظاهرت غالب آمده است.مباد آن دم که برونت بر درونت چیره شود که از تو حبابی خواهد ساخت که به هیچ ارزد .بکوش که عظمت در نگاهت باش نه به چیزی که بدان...
ادامه مطلب
منیتت را به آتش بکش تا عظمتت هویدا شود.آن دم که منیتت به آتش کشیده شد از خاکسترش به سان ققنوسی عظمتت زاده خواهد شد تا دیده ات مشعوف و جانت آرام گیرد .آن دم که عظمتت را در وجودت احساس کردی دیگر در قامتی نوین ظاهر خواهی شد . عظمت را از طبیعت بیاموز آن چنان که به قامت کوه می نگری بزرگیش همه وجودت را فرا می گیرد و بدون ذره ای شک در مقابل بزرگیش سر تعظیم فرود می آوری.از دریا بیاموز که همه را در خود مستحیل می کند و پلشتی ها و ناپاکی ها را پس می دهد.از کوه و دشت و دمن بیاموزتا پذیرای نیکی ها باشی و عطمت طلب.بیاموز که تو بزرگی گرچه بسیاری جایگاهت را نگه ندارند و پ...
ادامه مطلب
قدم زن و بنگر و بیاموز تا از کویش به مویش ره یابی و زیبایی ها را بنگر که وصفش در بیان نگنجد.تو اویی می توانی باشی که عظمتش شوری بر می انگیزد عالمگیر.خود را در خود نه خود ببین که خود را در خود اویی بین .آندم که او را در خود دیدی خواهی فهمید که تو کیستی و از بهر چیستی؟غرور و تکبرت را قربانی کن تا از هیچ بدو رسی که در هیچ بودن دنیایی نهفته است .آن دم که خود شهوت و کبر و غرورت را قربانی می کنی به غنایی خواهی رسید جاودانه و غنا این فنا شدن است و این فنا شدن چه زیباست.آندم که از فنا شدن فنا می شوی بی شک تو نه فناکه همه بقا می شوی .عالم را فنا شدنی در نظر آر که هر دم...
ادامه مطلب
به سان مردمکی باش که دیده ز خود نتوان دیدن و دیده تنها بر دگران دوزد.چه نیکو صفتی است که آدمی بر خود بینی اش فائق آید و رسم شکستن خود از مردمک آموزد و کوشد که خود بینی اش را بکاهد و رسم عیاری از آن دیده بیاموزد که خود را تنها بر دیدن دگران مشغول کرد و ز خود غافل شد .به سان پلک باش تا هر آن دم که لازم آمد بر دیده فرود آیی و مانعی نکو گردی تا مبادا که عیوب دگران را به نظاره نشینی چه اهریمنی رفتار است دیدن عیوب دگران و بر خاطر خویش سپاریدنش . این مردمک و پلک را چنان عجین کن که در رفتار روزانه ات هماره از آنان بیاموزی و به سان مردمک هر گز به خودبینی نیاندیشی و به س...
ادامه مطلب
مکن هيچ مزور را تکريم که اين تکريمت موجبات خسران است و رقم زننده حرمان .شخص مزور در نهاد خويش هر سکوتي را حمل بر صحت مي کند و هر خموشي را حمل بر ناداني و در تقابل چنين فردی نه سکوت پيشه کن و نه تخاصم تنها بر او بفهمان که مسير چيست و راه کجاست .گرچه پندي ويرا مقبول نيفتد اما گفتنش به زناگفتن.همه آرزویش جاه و حرص نام است و در طلبش به جد می کوشد و در اغلب اوقات برونش بر درونش می چربد و ظاهرش بر باطنش فزونی می یابد.وچه دردی است جانکاه آنکه را صلای علم و دانشش گوش فلک کر کند و ندای حق ضمیرش به هیچ انگاشته شود .دگر وجدانش و ندای درونیش توان شنیدن نداشته باشد و صد...
ادامه مطلب
زندگي را عرصه اي بي غم تصور مکن که شيرينيش و وصالش محال است بي تلخي و فراق همراه نگردد و از اين فراق و تلخي بياموز و صبر پيشه دار که چنان شيريني و تلخيش عجين هم گشته که در پس يکدگر نهفته اند.تنها شرط آن است که در شيرين کامي و وصال ز خود در ميايي و در تلخکامي و فراق در خود نشکني که هر دو عبث است و بيهوده.فراق را مايه وصال دان . نه بدان اميد بند و نه بدين که در يک عجينند.شيريني و تلخي را در هم تنيده نه که در پشت هم آرميده دان که بسان صفي از مور يک به يک از مقابلت مي گذرند و تو را در خود مياميزند .اين آميزش را فرصتي دان که تو ميتواني از آن بهره ببري و مي تواني در غفل...
ادامه مطلب
ره هست شدنت را در نیست شدن بجوی که هر دم که نفسی برون می اید نفست تلاشی همه جانبه در پیش می گیرد که تو را جایگاهی دنیوی بخشد و جلال و جبروتی کاذب برایت رقم زند .بودنت را عجین گشته با تفاخر و تکبر تعریف سازد و تمجید و تعریف را نیاز روزمره ات بگرداند. آن دم که از این تعاریف احساس شعفی درونت رقم خورد بر خود بلرز و از خود بترس که ره نیست شدن می پیمایی اما نیستی که از آن هستی برون نمی تراود و محصولش فنا و نیستی همیشگیست وتو باید بکوشی که نیستی منجر به هستی گردد از ورای این نیستی ققنوس وار هستی زاییده شود و به سان خاک در فروتنی خویشتن را تعریف کنی. شعری منتسب به...
ادامه مطلب